رضا قلى خان ( هدايت )

350

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

حمدان بدان ماند سر سرخش * كه از بينى سقلابى بيرون آيد همى خلّه و بفتحتين بمعنى هرزه و هذيان و كم شده آمده شمس فخرى كفته هر مدح و آفرين كه نه اندر ثناى تست * نزديك عقل باشد افسانه و خله عنصرى كفته او مر آن را در آن يله كرده * مهر او را ز دل خله كرده بعضى بمعنى خالى دانسته‌اند و خالى عربيست نه پارسى و بمعنى قولى و فعلى كه دل از آن آزرده شود نيز اطلاق كرده‌اند و كفته‌اند اين سخن خلهء خاطر است يعنى مىخلاند دل را و نيشى بر دل مىزند حكيم سنائى كفته نيست ازين جز خيال * نيست از آن جز خله خليدن و خليده و خلنده معروفست و اين لغت در اصل با خاريدن مناسبتى داشته چه را و لام با يكديكر مبدل مىشوند خليش كل و لاى درهم آميخته چسبنده مرقوم شد و خليس بسين معجمه چيزى بهم آميخته را كويند مثل لعل و مرواريد و ميوهء تر و خشك و كياه خشك و تر و كندم و جو و ماش و برنج و مردم دو موى را نيز كويند كه موهاى محاسنش بعضى سياه و بعضى سفيد شود نمايش سيزدهم در خاء با ميم خم بفتح اول خميده و خميدكى طاق و ايوان و پيش خانه انورى در صفت عمارت ممدوح كفته حاكى مطربان خمت بصدا * هم بر آن پرده هم بر آن آهنك حكيم فردوسى كفته دو شب پهلوان بود با شاه جم * بخم اندرون شاد و خرّم بهم ديكر بمعنى كريز باشد حكيم سنائى كفته چون عشق بدست آمد تن كوركن و خوش زى * چون عقل بپاى آمد پى كوركن و خم‌زن هم او كفته آن دادكسترى كه ز تاثير عدل او * باز و عقاب خم زند از كبك و از خرب و با اول مضموم بمعنى ظرفى باشد بس بزرك كه در آن آب و دوشاب و سركه و امثال آن كنند و آن معروف است بميخانه رفتيم تا پاى خم و آن را خنب نيز كويند ديكر بمعنى كوسى است كه به شكل خم است كه در جنك نوازند فردوسى كفته بفرمود تا بر درش كاودم * زدند و به بستند بر پيل خم و بمعنى خاموش هم آمده شيخ عطار كفته سخن شنو ز خم آخر چو خويش خم سازى * برو كه زود زند جوش خون توبه تغار خمار بضم اول نام شهريست در تركستان منسوب بخوبرويان حكيم فرخى كفته تو بار خداى همه خوبان خمارى * وز عشق تو هر روز مرا تازه خمارى است خمار دويم بمعنى دردسر عربى است من نيز كفته‌ام كاخ تو چو فرخار ز تركان خجندى * قصر تو چو تو شاد ز خوبان خمارى خوبان خمارى همه در بزم تو سرمست * با زلف برآشفته و چشمان خمارى خمان با اول مفتوح بمعنى كمان باشد و بتدريج كمان تبديل خمان كرديد و در فارسى كاف و خاء مبدل شوند و كم نيز بمعنى خم در فارسى مىآيد چنان كه كويند كم غربال يعنى حلقه و خم غربال و خمانيده بمعنى كج كرده است خماند بر وزن رساند مستقبل خم كردن باشد و بمعنى تقليد كردن حرف و حركت كسى از روى تمسخر نيز آمده حكيم فردوسى كفته خماند شما را همى روزكار * نماند خماننده هم پايدار و بر اين قياس خمانيد يعنى خم كرد و خميده ساخت و خمده نيز كويند چنان كه حكيم فرخى كفته چون موى شدم لاغر و چون زرد * چون چنك شدم خمده و چون زير شدم زار و بمعنى تقليد و تمسخر كرد طيّان بمى كفته چون بوزنه كوبسكى باز خمايند و بر اين قياس خمانيد و خماننده و خمايند و خمايندن اصل و مصدر آنست خمآهن بضم اول سنكى سياه كه بسرخى زند و در فرهنك كويد آن به دو نوعست نر و ماده نر آن بغايت سخت و تيره رنك بود چون به آب بسايند زرد شود مانند زرنيخ و مادهء آن چندان سخت نباشد و جوهر آن پاك باشد و چون به آب بسايند سرخ شود و آن نوعى از آهن است و طبيعت آن سرد است و كنايه از سياهى شب و آسمان است و كويند در ظرف خماهن هرچه شراب خورند مست نشوند ازرقى هروى كفته خدايكانا مهمان بنده بودستند تنى * دو دوش بنقل و نبيد و ورد و شراب بطبع خرم چندان شراب نوشيدند * كه بر خماهن كردون فروغ زد سيماب يعنى سياهى شب به سپيدى صبح مبدّل شد حكيم ازرقى كفته همىبخواند با نور راى او مكفوف * بشب نكار نكين خم آهن اندر چاه خاقانى شيروانى راست اين خم آهن كون كه چون ريم آهنم پالود خون * شد سكاهن پوش از دود دل در واى من در معنى مست نشدن از مى در ظرف خماهن سابقا من نيز كفته‌ام بزم بساز و كهن كهن نه كه نونو * باده بنوشد قدح‌قدح نه كه دن‌دن هفته ارمى خورد نكردد سرمست * باده تو كوئى خورد بجام خمآهن